من مادر تمام تاول ها بودم


توی یائسگی چشمهایت مانده ام

که هر چه نگاه می کنم بارور نمی شوند

توی چشم های خودم هم مانده ام

آنقدر که به گلهای قالی خیره ماندند

گلهای باغچه از یادشان رفت

توی اینهمه یآسی که کلاغها روی ایوان خانه ام جار می زنند

تنها می شود به این نتیجه رسید

که قرار است از باغچه چیزهای ناهنجاری بروید

تاول های چرکین خانه ای که نبودن تو را تب کرده است

من مادر تمام تاول ها بودم

مادر روغن های داغی که جلز ولز

از ماهیتابه ی امید هام می پرید

روغن های داغی که نخورده سوخت

من یک فاشیسم اعظمم

که به کشتن خاطرات تو فکر می کنم

به کشتن خاطراتی که می تواند

مثل قتل عام دسته جمعی کودکانم باشد

کودکانی با دماغ های آویزان

کودکانی با چشم های من و دست های تو

کودکانی که قرار است به خرده هایی ازمن بدل شوند

که می توانند حکم قتل مرا بدهند


ما مفهوم مشترکی برای هیچ چیز نداشتیم

ما حتی مفهوم مشترکی از مشترک نداشتیم

مشترک های تو همیشه در دسترسندو

مشترک های من همیشه تا اطلاع ثانوی مسدود


مثال ماها

مثال دستگاه تهویه ای است

که هی دور خودمان می چرخیم و

فضا را برای شماها

قابل تحمل تر می کنیم


سنگ های توی حنجره را هر چه قدر که عق بزنی سنگ تر می شود


ازتمام خیابان ها خواب می ریخت.از تمام کوچه ها و خانه ها.آدم ها توی خواب های شان راه می رفتند

حرف می زدند.چراغ ها خمیازه می کشیدند و کش می آمدند.

پدر پاشو!

اینها توی خواب دارند چشمهایم را می بندند که شتر هایمان را ببرند برای جنگ جمل.من خواستم شاهرگم را بدهم گفتند:قحطیست

درختان ایستاده بودند.باد داشت توی برگ های شناسنامه هایشان مهر باطل می زد.من هم ایستاده بودم.خواستم شاهرگم را بدهم گفتند تو که درخت نیستی!

بعد درخت ها صندلی شدند.یکی داد زد دادگاه رسمیست!صندلی ها جیغ می کشیدند رسمی نیست.من گفتم اینها می گویند رسمی نیست.آن یکی تر گفت:خفه شو! تو را چه به این حرفها

این جناب شتر متهم به درخت است!

پدر دستش را بلند کرد و کوبید توی گوشم(چقد بهت گفتم این کارا به تو نیومده؟!

- بابا پا شو!من می خواستم شاهرگمو بدم)

توی چاله ای که برایم کندند نشستم.هی نشستم..هی نشستم!

یکی که سنگ هایش تمام شد یک راست رفت تا ماه.من می دانستم او ماه دارد و سنگ هایش که تمام بشود یک راست می رود تا ماه.

پدر هی گریه کرد و هی سنگ داشت.هی گریه کرد و هی سنگ داشت.

سنگها که حنجره ام را گرفت بلند شدم و همه ی سنگ ها را خوردم.وقتی که خوووب توی همه ی

آینه ها سنگ پشت شدم رفتم توی لاک خودم

- اینجا هواش بده مگه نه؟تو می خواستی شاهرگتو بدی!ببذار چراغو روشن کنم

-وقتی نور می آد یادم می آد چشای اون یکی ها چه برقی داشت.یاد ماه می افتم.یاد اشکایی

که موقع افتادنشون برق می زدن!یاد سنگ هایی که وقتی می خوردمشون می خندیدن


- خوب آخه اینجوری خیلی سیاهه

-نه ه ه..اینجوری سیاه سفیده مثه فیلم قدیمیا که همیشه آخرش خوب تموم می شه

- مگه آخرش تموم نشده؟!


دارم توی لاک خودم فکر می کنم و راه می روم با صدای سنگ هایی که شق شق

دراز می کشم..شق

گریه می کنم

و تمام لاکم پر شده از شق شق شق شق شق شق................................!


ویه ترانه


ای کاش می فهمیدی این روزا چقد سردم

اسطوره ای از نسخه های کامل دردم

این بار غصه که یه آن تنهام نمی ذاره

ای کاش از روی گلوم پاهاشو ور داره

روی دلم هی بغض می ذاشتی که می ترکم

یک عالمه مین بینمون کاشتی که می ترکم

دارم تقاص مینو از این راه می گیرم

هی تیکه تیکه می شم اما هی نمیمیرم

هی تیکه تیکه هجی راهو تپق می زد

تو استخونش دردهای راهو عق می زد

می زد به دریا تا خنک شه سوز آتیشش

دریا می زد رو شعله هاشو می نشس پیشش

دریا!نمی دونی چه جوری تو خودم مردم

شلاق های شب رو با بغضی که می خوردم

وقتی سر دیوونگی هات رو دل سنگه

طوفان که شد رم می کنی وقتی که جا تنگه

آخ!که چه دردی داره وقتی از دروغ پر شی

مثله یه کندوی عسل باشی پر از ترشی

حتی تو قلبت ماهیاتم بت دروغ می گن

باور نکن وقتی نباشی بی تو میمیرن

تو تنگ های یک وجب جا دلخوشن حتی

حتی نمی فهمن تو تنگن یا دل دریا

آخه تو که می شناسی این دنیا و رسماشو

دریا یه کم غیرت کنو از رو زمین پاشو!

وزن این لنگه مگر چقدر با تمدن آقا محمد خان قاجار فرق دارد؟!


بوی سرب در هوای سری که ولوله می اندازد

در گلوله های مرددی که

مرد ایستاده است

از چشم های خیره ی البرز

تا دهان باز نفت

مرد ایستاده است

دامن بتکان که شاید گل های پیراهنت

مرحمی باشد برای هجاهایی که گم کرده است

هجاهایی که هنجارهای تهجر را روی گیسوان شکن شکنت

میشکند

با شیرازه های کتابی وا رفته

که واویلای تو

که واویلای ما

اصلا من این وسط چه می کنم؟

اصلا به من چه که پیراهنت گل دارد یا نه؟!

لطفا مرا به اول این سطر برگردانید

که از گل ها برقابرق گلوله می چکد

می خواستند تورا روی بوم های خیابانشان بکشند

چشم هایت را نتوانستند

لبهایت را نتوانستند

تنها چیزی را که توانستند

گوشهایت بود

بعد خودمان چشم هایمان را بستیم

بعد خودمان هی عرعر کردیم

بعد هی مار توی آستینمان افتاد

شرمنده ام

این همه زهرماری هم نتوانست مرا از پا در بیاورد

پاهایی که برهنه از لنگ لنگان سکانس 21 برمی گردد

و از کفش های بی لنگه ای که در بیابان

روی ترازوی زمین افتاده

وباید با یک شوت نسبتا محکم

از کهکشان راه شیری تبعید شود

به کهکشان راه ماستی

اصلا بیا اندازه بگیریم

وزن این لنگه مگر چقدر با تمدن آقا محمد خان قاجار فرق دارد؟

فرق دارد حتما

لنگه ها همیشه روی یک کفه از ترازو

از جاذبه های نیوتن حرف می زنند

و لنگه های دیگرلی لی کنان قرار است

لنگه های دری را از جا در بیاورند

که تمدنش به سمت

-رویم به دیوار-

است

تنها درختی که بوسه های تبر را چشید می داند....



اسمم یادم نیست

شما مرا ندیده اید؟!

نمی دانم کجا دقیقآ خودم را دیدم

فقط می دانم

گوزن ها اسم مرا روی فرزندانشان می گذاشتند

تا پلنگ شوند

و بار دار سینه ی دیوارها

بعد توی آینه ها آنقدر تنها باشند

مثل من

با کلاه گشادی که روی سرشان قاضی شده است

درخت بکشند

درخت بشوند

درد بکشند

مرد بشوند

               درد در من درخت می شودو

               لای آن شاخ و برگ تنهایم

               هیچ کس بینمان نمانده ببین

               با تو تا حد مرگ تنهایم


               لطفشان زخم روی زخمت زد

               تا نفسهات جیغ تر بشود

               دست هایی همیشه در کار است

               تا که زخمت عمیق تر بشود

عمیق همین محکمه را محکم بزن توی گوشش

تا هیچ گوشی همراهی

به هیچ کجای دنیا وصلش نکند

وصله ی ناجوری شده ای روی دامن این روزها

که چندان هم پاک نیست

تمام آنتن ها حول و حوش شاخ های خودت می گردد

آقای گوزن

شما مرا ندیده اید؟!

عروسک ها هنوز پشت پنجره نشسته اند

برای تعبیر خواب هایم

که باز شودو کسی که قرار نیست

                                              بیاید

چوپان خواب هایم دروغ گوست

               توی این شهر گریه می بارد

               و درختان که بغض می کردند

               برگ ها نا گذیر چیده شدن

               زخم ها نا گذیر از دردند


               نای پرواز آهمان از دل

               توی غمباد چاهمان خشکید

               چشم امید جمعه ها دست

               ذوالفقار خلیفه را می دید

این پنجره ها تعطیل است!

مثل همه ی جمعه ها

وقتی پله پله از ثانیه هایش بالا می رود

می ریزد توی اذان مغرب

بعد خودش را پرت می کند

روی سنگفرش شلوغ شنبه های هر روز

عابران هر روز

و هر روز هایی که دعا می کردند

اسمشان جمعه نباشد

اسمم یادم نیست

چراغ ها زرد بود

فقط زرد بود

و بوق ها هی ممتد می شد

تا قرمز بریزد

روی آینه های دراز به دراز کوچه

و

               کوچه تاریک می شد و زخمی

               کوچه در بهت صحنه باقی ماند

               روی جیغش سکوت می پوشید

               مرگ اما برهنه باقی ماند


               به مناسب ترین مکان بر خورد

               خنجری توی کوچه ای بن بست

               رد دستی کشیده بر دیوار

               ارتباطی که حاصلش زخم است


               دختری روی نعش خود خم شد

               طعم لبهاش داشت می پوسید

               یاد لبهای داغ معشوقش

               لب سرد جنازه را بوسید


               سنگ هایی...که سمت بال و پرش

               سنگ هایی...که پر زدن تعطیل

               از شما انتقام می گیرد

               انتقامی شبیه عامل الفیل..


بودن یا نبودن؟!!! مسئله از چشم های تو آغاز می شود

               کاردهایت به استخوان خورده, استخوان را بیا تماشا کن
               بوسه هایت دوای درد من است, مرحمت کن مرا مداوا کن

               دوست ها دشمنان پنهانم, دشمنان دوست های پنهانی
                  غیرت تیغ ها شرف دارد, غیرتی دشمنانه بر پا کن

               گرگ و میشی عجیب دارد این چشم میشی ی گرگ رفتارت
               با دو چشم خلاف قاعده ات گوسفندانه قصد خون ها کن

               زخم های زبان ادم ها در دهن های دشنه پرورشان
               پچ پچ داغ کوچه ها شده ام می توانی... مرا ذلیخا کن

               جوشش سفره ی درونی من میل جاری شدن به تو دارد
               و جسارت نمی کند قربان, چشمه ها را خودت مهیا کن

               زندگی بی تو درد کم دارد, زندگی بی تو حس درمان  را
               توی پرونده های چشمم باش, لحظه ها  را به نامم امضا کن

                بی تو یک ماجرای مجهولم, بی تو از آیه های رمز آلود
                 از (الم)خلقت من قفل ها را یکی یکی وا کن

               تو که دریا تر از خزر هستی عشق قله مقابلت رودی است
                 وسع ناچیز قله را بپذیر و نمک گیر آب دریا کن

               توی شعرم همیشه حرف تو بود که به دریا شدن گرفتاری

               منتقد ها بهانه می گیرند که برو حرف تازه پیدا کن


لرزش از جزر و مد این رابطه ریخته

که از سلول های آفت زده از تو

سلول انفرادی بسازد

با پک های عمیق

فضای سمی در نشئه ی دود

تصویر پنجره را صورت بگیرد

و یاوه های باران در هم سرایی شیشه

مثل آواز دسته جمعی جیر جیرک ها

خفه شو!

من سرطان رابطه دارم

در پوکی استخوان هام

می فهمی؟!

در جهانی که چوب لای چرخ دنده هاش

دنده های ویلچرش را خرد کرده است

وقتی که خاکریز سکندری خورده ی زمین

جنین نا رسیده اش را تف می کند

سوپرمن هم که باشی

قرار است با همدستی کبریت

عروس قاب گرفته را به آتش بکشم

جنگ جنگ تا

پیروزی طاعون بیافتد توی قبیله

و گوش ها برای موش ها

خشت به خشت

4دیواری بسازند

اصلآ بی خیال تمام جیر جیر های چرخ دنده ها

حکم اعدام صادر شده

برای سیصد سال

شاید هم بیشتر

بیا به غار بزنیم

غار غار!

کلاغ ها در انعکاس رسانه های کوه

پاپوش برای جوجه قناری ها

نمی سازند

مثل سروی که صاعقه خورده...



مثل سروی که صاعقه خورده

تندرم تازیانه های تو بود

عکس ما،عکس یادگاری ما

عکس یک سرو شعله ور در رود

 

و حضوری که داغ ِ داغ ِ تو بود

مثل تلخی قهوه در مرداد

طعم شال و کلاه رفتن داشت

توی فنجان زنی که جان می داد

 

هی خودش را مرور کرد از نو

توی تنگی گمان دریا داشت

مثل آوار نیمه لرزیده

هیجانات مرگ را می کاشت

 

بوسه های حریص خاک آلود

بذر جسمی که بی جهت می کاشت

بوسه های حریص خاک آلود

نقشه هایی عجیب در سر داشت

 

اتفاقی غریب می افتاد

در اتاقی که خالی از من بود

و تقلای جنگ قابله با

من ِ موجود ِ خسته از تن بود

 

توی جیغ شکنجه خورده بگیر

کودکی از نبرد آمده را

بعد از این غصه های عالم را

توی گوشش اذان بگو بابا

 

کوچ هرچه پرنده در من بود

کوچه دریای آبی از عاشق

و خدایی که مهریه می خواست

در طلاقی غیابی از عاشق 

 

هی خودش را مرور کرد از نو

توی آئینه های بی تردید

مشت هایش گره به سمت خودش

که خودش را دوباره تر می دید

 

روی آئینه ها زمین افتاد

در عزای حضور گریانش

که دوتا دیس چشم خرما را

می گرفتند سمت چشمانش.





می کنی ام بکن!

به دریا نمی رسی

که رمز موج و سنگ

ضجه ضجه

در لایه های من ساکت نشسته است

مغرور غرق

در خود فرو نشته دریا

وفتی غریق خودش شد

در کشف دست های عرق کرده ی کویر

در استغاثه ی هیچ

باید ماشه چکاند بر شقیقه ی لرزان ماه

در اغوش ترس اب

و ابرهای سرگشته را کفن کشید

که بغض سنگ

در گلوگاه تیپا خورده

در هضم نفس نشست

وقتی در اسمان خبری هست و

                                         نیست

که قلب را بدفاند

دیوانه می کوبدم

دیوانه در دیوانه می پیچدم

که موج تن به تنتنه های ستیز

رقص در رقاصه می پاشدم

که مست نیست

طنابیست

که چارپایه را کشیده

تاب می خورد

1-

 

با خون و باران دردهایم خیس خورده است

هر قطره ای آتش به رگ هایم سپرده است

پروانه ای پر خسته ام،بالم نبرید

این خستگی آنی است،پروازم نمرد ه است

 

می خواستم پرواز ِ تا مهتاب باشم

در نشئه ی قالو بلی کمیاب باشم

اما طناب شعله را گردن گرفتم

تا اسب آتش را سواری ناب باشم

 

می خواستم بت بشکنم اما نمی شد

تکبیرتان در گوش تنگم جا نمی شد

مغلوب کفرم از ازل با استغاثه

مرداب در گل مانده ام دریا نمی شد

 

هی در خودم مدفون شدم زنجیر خویشم

آواز بی تصنیفم و درگیر خویشم

درد بلاتکلیفیم، آقای دریا

افتاده یِ دستِ خودم،تقدیر خویشم.

 

 

 

 

2-

 

شرنگ رنگ

در

      شریان سربی چشم

جریان لای لولای گلو را

مکتوب می کند

و

  زلال آب

               افشای رازهای سنگ بود

               در غلطیدن در هم

با پای پیاله

در سرگیجه هاش

روی گونه های متروکه در جلجتا

یهودا می شوی ام

از کاسه های مسیحا ریخته

                                          در کوسه های بالغ تن

که مارهای تو از بوسه های توام

                                               زیر پیراهنی روی شانه ی دریا

                                              که جیب هاش بوی لبهای زنی می داد

                                              که از حمل حفره های جهان خسته است

                                              و نزائید قابیل های در قال را

                                                                                                 و

                                                                                                    قیل.

نه بار باران

نه بار باد

تنها شک عمیقی به شبهه ریخته

که نا خدای خود

در نا کجای کدام؟!

و جریده ی مغز در حواشی ادراک

حواس مرده را تشریح می کند

با تسلط نفسی که منم

و رقص بغض در تصرف گلو

از خاک مزاری که در مزارع

از بذر باکره

مراتع نعش می شود و

به جای گندم

جنازه پس می دهد

و با هلهله در هروله

اطراف شقیقه هات

استخوان می تکاند

پاشنه بچرخان

که نای بهتت را

زهره ی گفتن در دهان زهر می ریزدم

و لمس تو در اصطکاک تن

به شور آتشی که گر می شودم

از بوسه گاه تو بر شقیقه

جنون می زندم

و حرص سر به شانه ی ضحاکیت

که بین مار های شانه ی تو

با اژدهای کاسه ی من

رابطه های عجیبیست!

بیرون نمی کشم

از فال فعل

از دال درد

بیرون نمی کشم خود را از من

که می داردم

بی هیچ کلاهی از قاضی

برای موکلم

که کفترهای بزرگی زیر شعبده دارد

اگرچه بی خرام آهو

دادگاه رسمی نیست

قیام نکنید

تا قیامتی نشود لطفآ