نه بار باران

نه بار باد

تنها شک عمیقی به شبهه ریخته

که نا خدای خود

در نا کجای کدام؟!

و جریده ی مغز در حواشی ادراک

حواس مرده را تشریح می کند

با تسلط نفسی که منم

و رقص بغض در تصرف گلو

از خاک مزاری که در مزارع

از بذر باکره

مراتع نعش می شود و

به جای گندم

جنازه پس می دهد

و با هلهله در هروله

اطراف شقیقه هات

استخوان می تکاند

پاشنه بچرخان

که نای بهتت را

زهره ی گفتن در دهان زهر می ریزدم

و لمس تو در اصطکاک تن

به شور آتشی که گر می شودم

از بوسه گاه تو بر شقیقه

جنون می زندم

و حرص سر به شانه ی ضحاکیت

که بین مار های شانه ی تو

با اژدهای کاسه ی من

رابطه های عجیبیست!

بیرون نمی کشم

از فال فعل

از دال درد

بیرون نمی کشم خود را از من

که می داردم

بی هیچ کلاهی از قاضی

برای موکلم

که کفترهای بزرگی زیر شعبده دارد

اگرچه بی خرام آهو

دادگاه رسمی نیست

قیام نکنید

تا قیامتی نشود لطفآ