1-
با خون و باران دردهایم خیس خورده است
هر قطره ای آتش به رگ هایم سپرده است
پروانه ای پر خسته ام،بالم نبرید
این خستگی آنی است،پروازم نمرد ه است
می خواستم پرواز ِ تا مهتاب باشم
در نشئه ی قالو بلی کمیاب باشم
اما طناب شعله را گردن گرفتم
تا اسب آتش را سواری ناب باشم
می خواستم بت بشکنم اما نمی شد
تکبیرتان در گوش تنگم جا نمی شد
مغلوب کفرم از ازل با استغاثه
مرداب در گل مانده ام دریا نمی شد
هی در خودم مدفون شدم زنجیر خویشم
آواز بی تصنیفم و درگیر خویشم
درد بلاتکلیفیم، آقای دریا
افتاده یِ دستِ خودم،تقدیر خویشم.
2-
شرنگ رنگ
در
شریان سربی چشم
جریان لای لولای گلو را
مکتوب می کند
و
زلال آب
افشای رازهای سنگ بود
در غلطیدن در هم
با پای پیاله
در سرگیجه هاش
روی گونه های متروکه در جلجتا
یهودا می شوی ام
از کاسه های مسیحا ریخته
در کوسه های بالغ تن
که مارهای تو از بوسه های توام
زیر پیراهنی روی شانه ی دریا
که جیب هاش بوی لبهای زنی می داد
که از حمل حفره های جهان خسته است
و نزائید قابیل های در قال را
و
قیل.